سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هرکس چیزی از سحر بیاموزد، پایان کارش با پروردگارش است . [امام علی علیه السلام]
همینه دیه - پشفته
  • پست الکترونیک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسی بلاگ
  • پارسی یار
  • نمیدونم این روزا شبکه معظم یزد را نگا مُکُند یا نه ؟من بعضا  از سر بیکاری میشینم پای برنامه های این شبکه . حکمت درست کردن  شبکه های استانی، ایَچونی که صدا وسیما مگه حفظ فرهنگ بومی و قومی مناطق مختلف ایرانه . شکی نیست که زبان ولهجه هر مردمی یکی از مهمترین بخش های فرهنگشونه . اما شبکه یزد ما دونسته یا ندونسته یتا تبر ورداشته وافتیده بر جون این این قسمت از هویت ما یزدی ها . اگه دقت کِرده باشد توی برنامه ها  معمولا خانم خونه با لهجه تهرونی صحبت مفرماین و آقای خونه که طبعا جذابیت خانم را ندارن با لهجه یزدی . یعنی این که خانمها با کلاس ترن و یزدی گف نمزنن .  از این بدتر توی برنامه کودکشون که بلا استثناء با هر بچه ای مصاحبه مکنن این بچه هه با لهجه تهرونی حرف مزنه . بور کند تو بالای نود درصد مصاحبه ها این جوره . به بچه دارَن از حالا تلقین مکنن که اگه مُخای قشنگ و جوون حرف بزنی و بالاخره در اندازه مطرح شدن توی تلویزیون باشی باسی ایرو حرف بزنی . به هر روی اینطری که صدا وسیما ی یزد داره پیش مره چار رو دیه باسی خجالت بکشِم که چرا یزدی حرف مزنِم . و کم کم خجالت بکشِم که چرا یزدی هسِم و اخلاق و خصوصیات یزدی دارِم . پُری نَمُنده که بچکامون از یزدی حرف زدن  و از یزدی بودنشون خجالت بکشن .

     



    همینه دیه ::: چهارشنبه 86/12/1::: ساعت 8:1 عصر

     ببخشد که لهجم تو این نوشته گشته یهو ایرو شد .

    سیاهی

    این روزها اصلا احساس فرحناکی ندارم . گویی در دوری باطل افتاده ام. همیشه در رمضان گناه کردن کاهش می یابد اما این بار اینقدر خود را سنگین احساس می کنم که گویی هیچ رحمت و بخشایشی در کار نیست . با این که گناه خاصی مرتکب نشده ام ، اما ذهنم چنان مملوء از فکر گناه است که دارم می ترکم .کاش یک تخصصی به نام روانشناس مذهبی وجود داشت و میتوانستم از او مشاوره بگیرم . تا آن جایی که یادم می آید همیشه با فکر گناه درگیر بوده ام واین امر باعث سیاهی روز افزون ذهنم شده است . در مواقع سرگردانی وتحیر و سختی این افکار پر و بال بیش تری گرفته و بیش تر مرا می آزارد . در چاهی افتاده ام که نور ها یی که در آن دیده می شود جز کور سوهایی از سایر چاه های مرتبط نیست . آن هم چراغ هایی است که مهندسانی سیاه پوش برای این که کسی از شاهراه تاریکی منحرف نشود بر در ودیوار نصب نموده اند . به نظرم تمام زندگی موقعیت های مرزی شده است و من تماما به ناتوانی و فقدان قوه تصمیم وحتی قوه ادامه و بودن دچار شده ام . این مسأله که احساس می کنم در این شرایط اعتقاد ومذهبم هم کمتر مرا به یاری آمده وحتی شرایط را بحرانی تر میکند ، سخت آزار دهنده است .احساس خلاء ، پوچی  وبی لذتی و یا عدم دستیابی به لذات دلخواه چه جسمانی و چه روحانی مرا سخت می آزارد . هیچ چاره ای نمی یابم وسرگردانی مطلق مرا در بر گرفته است واین تنها آرامشی است که در خود احساس می کنم .تنها مطلقی که یافته ام این سرگردانی است .حقیقتی که برایم قابل لمس است اگر چه چندان به درک نمی آید . شاید این حالت ناشی از ناکامی های مدام در زندگی باشد اما بعید به نظر می رسد چرا که شرب مدام است و در کامیابی نیز حضور مستمر دارد ؛ حال گاهی پر رنگ وگاهی کم رنگ . در این حالت ها چه می توان کرد جز خود فریبی وپناه بردن بدان چه که خود از عوامل ایجاد این حالت می باشد ؟ راه دیگری فرا رویمان نیست که بدان تمسک جوییم جز اعتقاداتی که ما را به این روز افکنده واین دور  دوباره سر میگیرد .و جز در مواقع فراموشی وغفلت راه فراری از آن احساس نمیشود . با همه این وجود من هنوز معتقدم هنوز ایمان دارم ونه تنها به اصول که به ریزترین فروع نیز . اما این احساس سرگردانی وعدم قطعیت را هم نمی توانم از سر باز کنم چرا که باور دارم این احساس خود برآمده از این اعتقادات است واگر تحیر وسرگشتگی ایجاد شده از همین سر چشمه است و نه لاغیر .



    همینه دیه ::: پنج شنبه 86/7/5::: ساعت 6:44 صبح
    نظرات دیگران: نظر

     چن شب پیش تر رفته بودم خلد برین دیدنی اموات . نمیدونم جاتون خالی بود یانه اما خیلی برام عجبیب بود . نگد خلد برین چی چیش عحیبه . چارتا قبر ، دیه چیز علاوتری خو نداره . مث بهشت زهرا ترون هم خو ،نی که حوری و پریاش هم توش باشن ! منم اینا را قبول دارم اما چیزی که برام عجیب بود نه اون مکان بلکه احساسات خودم تو اون فضا بود .  من با این که می دیدم خیلی مردم دوستا و آشناها کسایی که بعضا هر روز میدیدمشون این جا زیر این خاکای نیم گرم خلدبرین هسن اما اصش بوَرم نمشد که منم قراره یه روزی بمیرم و بیارنم اینجا.  خیلی به این موضوع فکر کردم . وختی ما این چیزی که هر رو درم میبینم را بور نمکنم چطو مثلا روز قیامت با اون همه دنگ و فنگ و اصش اصل زنده شدن دورَمون را بوَر کنِم ؟ مونده بودم .ما خو همش دَرِِِم مگِم که به این چیزا اعتقاد دارم اما مثی که اعتقاد ندارم . دیه کم کم داش مخم هنگ مکرد . من میدونسم این جمله که هر آدمی میمیره درسته اما نمیدونم بر اساس کدوم تبصره خودم را ازش استثناء‏ مکردم !‏ بالاخره در نهایت رسیدم به این مطلب  ـ که یه وختی نمیدونم از کجا شنیده بودم ـکه فرقه بین علم  با بوَر و بقین . علم یه چیزه این که ما یقین داشته باشم و بوَر کنِم یه چیز دیه . ما علم دارم که بنه بمیرِم اما بوَرون نمشه. بقین ندارِم و گرنه تو زندگی اِقه پچل کاری نمکردِم  و یتا ذرک هم فکر اوراسکی و سرنوشت اون دنیامون بودِم . خدا یقینون را زیاد کنه !

    همینه دیه ::: دوشنبه 86/5/1::: ساعت 3:27 صبح
    نظرات دیگران: نظر

    راسش من این وبلاگ را درس نکردم که توش اس ام اس و این جور چیزا بزارم .اما امرو یتا اس ام اس قشنگ برام از طرف یکی از دوسای بزرگوارم اومد که هیشتر نتونسم مقاومت کنم و نلمش توی وبلاگ . اول اس ام اسه را برا  همه دوسام فرسیدم بدش هم  هشتمش تو وبلاگ .ببخشد دیه . اس ام اسه اینه :

    مـی فروشی گفت کالایـم مـی است                          رونــــــــــــق بــازار من سـاز و نی است 

    من خمینی دوسـت میـدارم کـه او                           هم خم است و هم می است و هم نی است

        

                                                                                                 خم و می و نی تون به راه باد !



    همینه دیه ::: دوشنبه 86/3/14::: ساعت 8:47 عصر
    نظرات دیگران: نظر

     چند هفته پیش تو قطار بودم وداشتم مرفتم ترون . توی کوپه ما چند تا مرد میون سال هم نشسه بودن . بر خلاف معمول که به خاطر اخلاق نحسم که  تو قطار  با کسی حرف نمزنم کم کم سر حرف وا شد . دو تا از هم کوپه ای ها ترک بودن واز یزد جنس میخریدن مبردن تبریز . از من پرسیدن که تو چه کاره ای؟ گفتم الاف دانشجو هسم ودرس موخونم . تا گفتم دانشجو یکیشون مث این که برقش گرفته باشه گف : نه امکان نداره قیافت خو اصش مث دانشجو ها نیس . مارا خو میگی بر خودون گفتم خاک تو سرت اقه اوضات خرابه که این بنده خدا هم فهمیده تو از دانشجویی فقط اسمش را داری . اما وقتی پرسیدم چه خاطر؟ چرا من شواط دانشجو ها نمدم؟گف: آخه دانشجو ها  معمولا باسی موهاشون اجق وجق باشه .  رخت وبرشون علاوه تر باشه . توی کوپه سر وصدا وداد بیداد کنن . بقیه را به. . .خودشون هم حساب نکنن .به بقیه بخندن وهمه را به باد تمسخر بیگیرن . مگف من خودم اگه زن وبچم را ببرم یه جایی بیرون از خونه پارکی چیزی حتما سعی مکنم برم اورایی که دانشجو ها نیسن . مگف  توی تبریز اقه دانشجو کلمه پچلی شده که وقتی مخان بگن دختری بی عفت هه و معذرت مخام فاحشه هست مگن طرف دانشجوهه دیه . آقاهه خیلی حرفای دیه هم زد خیلی خاطره ها در این باره تعریف کرد . راسش اون شب دو سه ساعتی رفته بودم تو فکر که واقعا چه کاری کردم که دانشجویی که زمونی به عنوان سمبل علم ودانش بوده وهمه با احترام بهش نگاه مکردن اییچون در سطح جامعه وعوام الناس تنزل پیدا کرده ؟ واقعا نمیدونم . ولی الان چن هفته ای هه وقتی مرم توی کوپه سریع مرم بالا میگیرم مخابم که کسی  ازم نپرسه آغا شما چه کاره هسد ؟



    همینه دیه ::: سه شنبه 86/3/1::: ساعت 5:39 عصر
    نظرات دیگران: نظر

    <      1   2   3   4      >
    لیست کل یادداشت های این وبلاگ

    >> بازدیدهای وبلاگ <<
    بازدید امروز: 19
    بازدید دیروز: 12
    کل بازدید :64705

    >>اوقات شرعی <<

    >> درباره خودم <<
    همینه دیه - پشفته
    همینه دیه
    یتا آدم بیکار دنبالپرکردن وخ

    >>لوگوی وبلاگ من<<
    همینه دیه - پشفته

    >>یزدیای خش<<

    >>یزدیای خش تر<<

    >>موسیقی وبلاگ<<